شعری برای تو.....

و تو چون مصرع شعری زیبا......سطر برجسته ای از زندگی من هستی

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم 

 

..............

 

دراین وبلاگ سعی کردم زیباترین اشعار عاشقانه رو تقدیم بکنم

امیدوارم از مطالب متنوع این دفترم لذت ببرید...این پست ثابت وبلاگه

مطالب زیبایی اینجا جمع کردم خصوصا مطالب تیر ۹۱ که خوندنشون خالی از لطف نیست

بفرمایید.............

 

 

 


::ادامه مطلب::
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1391 ساعت 21:47 توسط کامران|

هر شب 

داستان عشق تو رابرایش مرور میکنم 

تا کمی خوابش ببرد ...

تنهایی ام 

روز به روز

بزرگ تر می شود

(محمد مسعود کرمی)
نوشته شده در شنبه هفدهم آبان 1393 ساعت 1:35 توسط کامران|

 

 

دیوانه نمی گوید دوستت دارم

دیوانه می رود تمام دوست داشتن را

 به هرجا جان کندنی

جمع می کند از هر دری

می زند زیر بغل

 می ریزد پای کسی که

قرار نیست بفهمد دوستش دارد ...

 

مهدیه لطیفی

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1393 ساعت 21:32 توسط کامران|

 

چشمت ستاره اش را

چندان چراغ وسوسه

خواهد کرد

تا من به آفتاب بگویم: نه!

"حسین منزوی"

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1393 ساعت 21:28 توسط کامران|

در بازیِ کودکان درس هایی عمیق نهفته است!

اینکه بعد از مشاجره به آنی رفیق می شوند

اینکه بی چشمداشت می بخشند

اینکه به سادگی حرف دلشان را می زنند

اینکه صداقت و لطفشان حقیقی و خالص است

و اینکه دوستیشان فقط دوستی ست!

--

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1393 ساعت 21:25 توسط کامران|


از آنٍ تو نيستم
گم نيستم در تو
گم نيستم
اگر چه مي خواهم
گم باشم چون کورسوي شمعي در آفتاب
گم باشم چون دانه ي برفي در آب

دوستم داري
و هنوز هم تو
شادي شاداب و روشن مني
و من
مني که هنوز مي خواهد
گم باشد چون نوري در نور

آه
غرقه ام کن در ژرفناي دوست داشتن
رهايم کن
از دانستن
کور و کر بر جايم بگذار
رها شده در طوفان عشق
همچون شمعي حقير در مسير باد وزنده

سارا تيس ديل

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 ساعت 19:16 توسط کامران|


آلبومی قدیمی ام،

در زیرزمین خانه ای کلنگی

که واحدهایش را پیش فروش کرده اند.

در انتظار دستی جامانده در اعماق

که شاید آجرها نمی گذارند

خاطره ای فروریخته را ورق بزند

 

نجاتم بده!

در من هنوز لبخندی هست

که می تواند چیزی یادت بیاورد...

لیلا کرد بچه

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 ساعت 20:26 توسط کامران|

....

سلام به همه دوستان

موفق باشید و سربلند

همین

نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین 1393 ساعت 21:14 توسط کامران|

آقای سوجو هینو 1956 – 1901

نیلوفر بنفش

مثل تمنا ی اشتیاق
پژمرده
 
 
 
 
راهبه چیونی (1775- 1703 )

دیگرنه شام و
نه بامداد ، چشم به راهی بس
جامه های کهنه بر آغوش

خانم تاکاکو ماشی موتو ، شاگرد کیوشی
قاشق به دست
تنهای تنها ، برف
می بارد هنوز

آقای کیوشی تاکاهاما 1959 – 1874
یک کلام او و
یک کلام من ، پاییز
پاییز تر می شود
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 ساعت 9:26 توسط کامران|

شعری از مجموعه این خیال کودکانه وحشی از  "زهرا خلعتبری"

 

وقتی که دیگرنیستم

دوباره مرا به یاد می آوری 

دوباره در ذهنت جان میگیرم

درخاطراتی که هیچ گاه فراموش نمی شوند

همان جایی که پیشتر خانه ام نبود

...

...

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1392 ساعت 18:37 توسط کامران|

شعری از مجموعه این خیال کودکانه وحشی از  "زهرا خلعتبری"

به این خیال کودکانه وحشی

 دست نمی برم

وقتی که در خطوط ساده ی این دفتر

 گم می شوی

بگذارتاهمیشه

تورا از پشت این همه میله های رنگی

عاشقانه فریاد کنم...


برچسب‌ها: از زهرا خلعتبری, این خیال کودکانه وحشی, خلعتبری شاعر
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1392 ساعت 13:58 توسط کامران|

قطب‌نماها ديوانه شده‌اند

در سرگرداني من

و كسي نمي‌گويد

بادبان‌ها را بكشيد

خشكي مي‌بينم

خشكي

 

در من

توفاني است

كه آرام نمي‌گيرد

 

از مجموعه‌ي شعر «دلفین‌ها در خواب‌هایم شنا می کنند» / نشر آموت / ۱۳۹۲

 

نوشته شده در شنبه نهم آذر 1392 ساعت 13:41 توسط کامران|

ﺗﻮ،
ﺭﻧﮓ ﻣﯽﺩﻫﯽ
ﺑﻪ ﻟﺒﺎﺳﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﭘﻮﺷﯽ

ﺑُﻮ ﻣﯽﺩﻫﯽ
ﺑﻪ ﻋﻄﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﯽﺯﻧﯽ
ﻣﻌﻨﺎ ﻣﯽﺩﻫﯽ

ﺑﻪ ﮐﻠﻤﻪﻫﺎﯼ ﺑﯽﺭﺑﻄﯽ ﻛﻪ،
ﺷﻌـﺮﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﻣﯽﺷـﻮﻧﺪ ...

ﺳﺎﺭﻩ ﺩﺳﺘﺎﺭﺍﻥ 
 
 
برگزیده از وبلاگ کافی کتاب
نوشته شده در شنبه نهم آذر 1392 ساعت 13:33 توسط کامران|

برای ِ پرنده ای که نمی خواهد بپرد

وزنه ای ست بال

که بر تن

سنگینی می کند

 

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1392 ساعت 19:46 توسط کامران|

از دید زیبای علیرضا روشن

 

منم

غريبه‌اي

در عكسي دستجمعي

ميان ِ آشنايان

سوال ِ دايم ِ بي‌جوابم من

من

«اين كيست؟» هستم

 

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1392 ساعت 19:38 توسط کامران|

ملاقات

 

 

بارانی که روزها

بالای شهر ایستاده بود

عاقبت بارید

تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی...

 

 تکلیفِ رنگ موهات

در چشم هام روشن نبود

تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم

             و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم

 تکلیفِ شمع های روی میز

                                 روشن نبود

 ....

.....

....

 

پنهانی،بر گوشه ی تقویم نوشتم:

                                      نهنگی که در ساحل تقلا می کند

                                      برای دیدن هیچ کس نیامده است

 

 ادامه مطلب

 


::ادامه مطلب::
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1392 ساعت 9:35 توسط کامران|

باد که می آید

خاک نشسته برصندلی بلند می شود

می چرخد در اتاق

دراز می کشد کنار زن .

فکر می کند

به روزهایی که لب داشت ...

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1392 ساعت 9:26 توسط کامران|

دست تابستان يك بادبزن پيدا بود.

سفر دانه به گل .
سفر پيچك اين خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاك.
ريزش تاك جوان از ديوار.
بارش شبنم روي پل خواب.
پرش شادي از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت كلام.

جنگ يك روزنه با خواهش نور.
جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد.
جنگ تنهايي با يك آواز:
جنگ زيبايي گلابي ها با خالي يك زنبيل.
جنگ خونين انار و دندان.
جنگ "نازي" ها با ساقه ناز.
جنگ طوطي و فصاحت با هم.
جنگ پيشاني با سردي مهر.

حمله كاشي مسجد به سجود.
حمله باد به معراج حباب صابون.
حمله لشگر پروانه به برنامه " دفع آفات".
حمله دسته سنجاقك، به صف كارگر " لوله كشي".
حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي.
حمله واژه به فك شاعر.

فتح يك قرن به دست يك شعر.
فتح يك باغ به دست يك سار.
فتح يك كوچه به دست دو سلام.
فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سواري چوبي.
فتح يك عيد به دست دو عروسك ، يك توپ.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392 ساعت 19:49 توسط کامران|

من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سكوت خواهش،
تا صداي پر تنهايي.

            چيزهايي ديدم در روي زمين:
            كودكي ديم، ماه را بو مي كرد.
            قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد.
             نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت.

من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوفت.

من گدايي ديدم، .............
بره اي ديدم ، بادبادك مي خورد.
من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.
در چراگاه " نصيحت" گاوي ديدم سير.

شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: "شما"
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسه داغ محبت بود.

من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد.
من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .
من قطاري ديدم، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت.)
من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.
و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي
خاك از شيشه آن پيدا بود:
كاكل پوپك ،
خال هاي پر پروانه،
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچه تنهايي.
خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روي چناري به زمين مي آيد.
و بلوغ خورشيد.
و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392 ساعت 19:31 توسط کامران|

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتي مرد. آسمان آبي بود،
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟
من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟

پدرم نقاشي مي كرد.
تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.
خط خوبي هم داشت.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392 ساعت 19:25 توسط کامران|

تمام بودنم ازتو

رنجی است نارنجی

برشانه های تکیده ام

که به چهارگوشه جهان

فریادمی زنم .

تمام آرزوهایم

از آغوش به غارت رفته ات

گوری است

به پهنای تمام بودنم.

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1392 ساعت 22:6 توسط کامران|

من صبورم اما
به خدا دست خودم نيست اگرمي رنجم
يا اگر شادي زيباي تو را
به غم غربت چشمان خودم ميبندم
من صبورم اما
چه قدَر با همه ي عاشقي ام محزونم
و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ
مثل يك شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما
بي دليل از قفس كهنه ي شب مي ترسم
بي دليل از همه ي تيرگي رنگ غروب
و چراغي كه تو را از شب متروك دلم دور كند
من صبورم اما
آه ، اين بغض گران
صبر چه مي داند چيست

نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1392 ساعت 16:19 توسط کامران|

مردی کنار رود زانو زد، چه مردی
مردی شبیه "دست خالی برنگردی"‏

ادامه مطلب


::ادامه مطلب::
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1392 ساعت 23:4 توسط کامران|

گـریه نکرده ام
از وقتی نیستی،
هی گرد و خاک می رود
توی چشمم!

کامران رسول زاده

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1392 ساعت 22:59 توسط کامران|

بوی خونم چرا تو را بر نمی‌گرداند
کوسه‌ی آب‌های گرم؟

------------------

صــداي قلــب نـيست
صداي پـــاي تـــوست
کـه شـب‌ها در سينـــه‌ام مــي‌دوي
کـافـــي‌ست کمـي خستــه شـــوي
کافـــي‌ست بــايستي …

 


::ادامه مطلب::
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1392 ساعت 22:57 توسط کامران|

«ما  رو به روی هم نشسته بودیم

     و لیوانی بین ما

     زمین را به دو جهان تقسیم می کرد

     من در نیمه ی پر غرق شده بودم

     تو در نیمه ی خالی

     و تشنگی تنها حرف مشترکمان بود.»

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1392 ساعت 7:19 توسط کامران|

 

دنیا زمستان مطلق است

وقتی تو به خورشید اش

اخم می کنی !

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1392 ساعت 22:40 توسط کامران|

سر خط تمام خبرهایم

حادثه ی تکرار نبودن ِ توست !

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1392 ساعت 22:37 توسط کامران|

دستانت را گرفتم

اما

سر خوردم

وشکستم

و دیگر

هیچ دستی را به حرمت

عشقمان نگرفتم


ماه هاست

که من

زمین گیر شده ام !


 

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1392 ساعت 22:7 توسط کامران|

آنقدر دور از منی

که حتی تصویرت هم

در ذهنم نمی آید

که در قاب عکسی زیبا
بر گوشه ای از دیوار خیالم
آویزانش کنم

که شیداترین شب هایم را
با آن سپری کنم

که روشن ترین صبح هایم را
با آن طلوع کنم

که وقتی از عطش با تو بودن
داغ میشوم
به آن نگاه کنم
تا لحظه ای آرام بگیرم

 

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1392 ساعت 21:54 توسط کامران|


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت